تبليغاتX
ماهواره ایرانی

نويسندگان
لينک دوستان
حدیث روز
دانشنامه مهدويت

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

گنجینه

جــنــگ پایان پدرهای سفر کرده نـبــود

شور آن واقعه در جان پســـرهـا باقیست


برچسب‌ها: امام خامنه ای حفظه الله, جنگ, جــنــگ پایان پدرهای سفر کرده نـبــود
[ ] [ ] [ بنده خدا ] [ ]
[ ] [ ] [ بنده خدا ] [ ]
[ ] [ ] [ بنده خدا ] [ ]

آیت الله بهجت :

اديّات و دنيا و وسايل راحتى، راحتى نمى آورد، بلكه: «أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَـئنُّ الْقُلُوبُ» هان! تنها با ياد خدا دل ها آرام مى گيرند.(1)نه با داشتن مُلك و ملكوت.

لذا بايد سعى كنيم تزلزل هايمان برطرف شود و پرده ها برداشته شود. و بزرگترين پرده، خود ما هستيم: « تو خود حجاب خودى، حافظ از ميان برخيز »(2)ما خودمان حجابيم، خداوند حجاب ندارد: « لا يُهْتَكُ حِجابُهُ. » (3) اين موجوداتند كه حجابند، خَرْقِ حجاب كه صورت بگيرد باز بشريّت باقى است، حجاب هاى نورانى همان توجّه به نورِ اذكار و عبادات است.

 

1.سوره ى رعد، آيه ى 28.

2. ديوان حافظ، با تصحيح قدسى، غزل 159، ص 141؛ غزل 316، ص 245.

3. تهذيب، ج 3، ص 110؛ اقبال الاعمال، ص 59؛ البلد الامين، ص 194؛ مصباح كفعمى، ص 578؛ مصباح المتهجّد، ص577.


برچسب‌ها: حافظ از ميان برخيز, ایت الله بهجت, ديوان حافظ, تهذيب, رب انی مغلوب فانتصر
[ ] [ ] [ بنده خدا ] [ ]

در دنیاى امروز كه متأسفانه دین و ایمان بهایشان از همه چیز كمتر است و این مردم  به اشاره اى عقبه وعقیده به دلار میفروشند مباد كه به حال خودم رهایم كنى خدایا ، دستم را بگیر تا بیش از این زیر بار گناه خرد نشده ام و راه نشانم بده تا از این بیش گمراه نشده ام .

 پاییز آمده بود كه بماند و من بى خبر از رفتن بهار به انتظار شكوفه نشسته بودم .


برچسب‌ها: راه نشانم بده خدا, راه نشانم, خدایا
[ ] [ ] [ بنده خدا ] [ ]

آخرین وصیت امام صادق علیه السلام...

 ابو بصیر گوید خدمت ام حمیده رفتم که او را در مرگ امام صادق تسلیت دهم گریست و از گریه‏اش گریستم و پس از آن فرمود اى ابا محمد اگر امام صادق را وقت مرگ مى‏دیدى شگفتى دیده بودى،

دو دیده‏اش را گشود و فرمود همه خویشانم را گردم جمع کنید و کسى نماند که او را جمع نکردیم گفت بآنها نگاهى کرد و فرمود براستى شفاعت ما نرسد بکسى که نماز را سبک شمارد....

امالی الصدوق، 484


برچسب‌ها: آخرین وصیت امام صادق علیه السلام, امام صادق علیه السلام
[ ] [ ] [ بنده خدا ] [ ]
[ ] [ ] [ بنده خدا ] [ ]

رازی از دعای شورانگیز و امید بخش عهد ... 


به ياد دارم يك روز پدرم، مرا كه حدود بيست سال داشتم فراخواند و گفت: اين شمشير را بگير، دور سرت جولان بده و يك ضربه محكم فرود آور.‌ اين كار را كردم، گفت تكرار كن، ‌اين بار تا آن را چرخاندم، دستم ياري نكرد و نتوانستم، پدرم به خشم آمد و با لحن تندي گفت: اين‌طور مي‌خواهي امام زمانت را ياري كني! آنگاه مرا وادار ساخت به ورزش‌خانه بروم.


«اَللّهُمَّ اِنّى‏ اُجَدِّدُ لَهُ فى‏ صَبيحَةِ يَوْمى‏ هذا وَما عِشْتُ مِنْ اَيَّامى‏، عَهْداً وَعَقْداً وَبَيْعَةً لَهُ فى‏ عُنُقى‏، لا اَحُولُ عَنْها وَلا اَزُولُ اَبَداً .... اَللّهُمَّ اِنْ حالَ بَيْنى‏ وَبَيْنَهُ الْمَوْتُ الَّذى‏ جَعَلْتَهُ عَلى‏ عِبادِكَ حَتْماً مَقْضِيّاً، فَاَخْرِجْنى‏ مِنْ قَبْرى‏ مُؤْتَزِراً كَفَنى‏، شاهِراً سَيْفى‏، مُجَرِّداً قَناتى‏، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدَّاعى‏ فِى الْحاضِرِ وَالْبادى...؛

خدايا به راستي من تجديد عهد مي‌كنم براي او در بامداد امروز و هر روز كه زنده باشم، به گونه‌اي كه از آن برنگردم و براي ابد دست برندارم.


خدايا! اگر فاصله شد بين من و او به وسيلة مرگ، همان كه به‌طور قطع و يقين بر بندگانت مقرّر فرمودي، پس بيرون آر از قبرم، در حالي كه كفن به كمر بسته باشم و شمشير كشيده باشم و نيزه‌ام را افراشته باشم و لبيك بگويم فراخوان (بزرگ و نجات‌بخش) او را.»


هر صبحگاهان كه انسان از خواب برمي‌خيزد، معمولاً به آيينه نگاه مي‌كند تا وضعيّت ظاهري خود را ببيند، وضعيّت صورت، چشم، مو و خلاصه جسم و بدن را كه در چه حالتي قرار دارد، اين آيينه يك آيينة مادّي و ظاهري است و هر مسلمان شيعة منتظر نيز، يك آيينة معنوي و باطني دارد كه در آن ويژگي‌ها و خصوصيّات رواني، عاطفي،‌ فكري و رفتاري خود را بايد ببيند و نظاره نمايد.

آيينه‌اي كه بايد در آن برنامة «روزانه»، «هفتگي»، «ماهانه» و «سالانه» مبتني بر «استراتژي» (راهبرد) و فراتر از همة اينها، برنامة تمام عمر و هستي خود را در آن ژرف‌انديشي و عمل نمايد!

آيا تصوّر مي‌كنيد جز دعاي معروف و معتبر «عهد» كه پيمان‌نامة الهي و جاودانه با موعود عصر(عج) مي‌باشد، آيينة ديگري، توان پاسخگويي به امروز، فردا و چشم‌انداز شيعة راستين و منتظر در آيندة بشريّت را دارد؟!

قطعاً پاسخ منفي است، ‌چرا كه رسالت سترگ مكتب تشيّع در دوران حسّاس و سرنوشت‌ساز، جز زمينه‌سازي و بسترآفريني براي رؤيت خورشيد انتظار چيز ديگري نيست.

چنانچه پيامبر عاليقدر اسلام(ص) فرمود: «يَخرُجُ ناسٌ مِنَ المَشرِقِ فَيُطوّئونَ لِلمهدي سَُلطانه؛ گروهي از مشرق زمين (ايران) بپا خاسته و زمينه‌ساز حكومت امام مهدي(ع) مي‌شوند.»

نيكوست به ذكر خاطره‌اي روح‌بخش و شورانگيز از يك دوست قديمي در مورد فراز دعاي ياد شده مبتني بر روحية با صفا، خالص و انتظارگونه بپردازم:

پدر من، مردي بود به ظاهر ساده و عامّي كه دلي پاك، پرصفا و آكنده از محبّت خاندان پيامبر(ص)‌ داشت، شيفته و علاقه‌مند به امام زمان(ع) بود و به راستي در انتظار به سر مي‌برد، شمشيري بزرگ و سنگين از پولاد آبديده مهيّا ساخته و در خانه نهاده بود، بامداد جمعه، پسرخالة پدرم كه در شور و اشتياق نسبت به حضرت مهدي(ع) هم‌درد بود، با شمشيري مشابه به خانة ما مي‌آمد، دو پسر خاله با عشق و اشتياق نسبت به تيز كردن، پاك ساختن و برق انداختن سلاح‌هاي خود مي‌پرداختند و در همان حال دعاي پر سوز «ندبه» را زمزمه مي‌كردند و اشك مي‌ريختند، آنگاه برخاسته، ‌زماني دراز، گرم شمشيربازي مي‌شدند و با زدن هر ضربه فرياد «عجّل علي ظهورك يا صاحب‌الزّمان» از دل برمي‌كشيدند، سپس خسته از تلاش و افسرده از اينكه آن روز هم ظهور واقع نشده، سلاح در نيام كرده، مهيّاي نماز ظهر مي‌شدند. به ياد دارم يك روز پدرم، مرا كه حدود بيست سال داشتم فراخواند و گفت: اين شمشير را بگير، دور سرت جولان بده و يك ضربه محكم فرود آور.‌ اين كار را كردم، گفت تكرار كن، ‌اين بار تا آن را چرخاندم، دستم ياري نكرد و نتوانستم، پدرم به خشم آمد و با لحن تندي گفت: اين‌طور مي‌خواهي امام زمانت را ياري كني! آنگاه مرا وادار ساخت به ورزش‌خانه بروم.

سال‌ها گذشت و پدرم پير و فرسوده گشت، بيمار و ناتوان در بستر افتاد، غروب يك روز مرا صدا زد و گفت: مرا هر طور هست بنشان؛ به كمك چند بالش او را نشاندم، دستور داد شمشير را بياور، در شگفت شدم كه در اين شدّت كسالت، سلاح براي چه مي‌خواهد؟ آن را آوردم، اشاره كرد تا آن را از غلاف بيرون بكشم، پس دستي به قبضه و دستي به تيغة شمشير گرفت و تمام نيرويش را در بازوانش جمع كرد تا آن را از روي زانوانش بلند كند، دست‌هايش لرزيد، عرق بر رخسارش نشست ولي بيش از چند بند انگشت نتوانست آن را از روي زانوانش بلند كند، دست از تلاش برداشت، اشك در ديدگانش موج زد و بر گونه‌هايش ريخت، نگاهي اندوهبار و دل‌گداز به سوي قبله افكند و اينگونه زير لب با محبوبش ناليد: اي فرزند امام حسن عسكري(ع) يك عمر چشم به راهت بودم و قلبم در انتظارت، از ته دل آرزو مي‌كردم، بيايي و با اين شمشير در ركابت جانفشاني كنم، ولي ... افسوس... اكنون دريافته‌ام كه اين سعادت نصيب من نيست، زيرا نمي‌توانم آن را از زمين بردارم، چه رسد به اينكه با ضرباتش ياريت كنم، پس از اين، زندگي مي‌گذرم و سرم را روي همين شمشير مي‌گذارم و جان مي‌دهم تا بداني كه تا آخرين نفس به يادت بوده و در انتظارت زيسته‌ام، پس همچون سربازي وفادار و وظيفه‌شناس سلاحش را زير سرش نهاد، به توحيد خدا، نبوّت پيامبر(ص) و ولايت امامان(ع) شهادت داد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
رحمت خداوند بر او باد.


برچسب‌ها: رازی از دعای شورانگیز و امید بخش عهد, دعای عهد, راز های شعبده بازی, رازهای شور انگیز
[ ] [ ] [ بنده خدا ] [ ]
.: web Themes By monadi89.blogfa.com :.

درباره وبلاگ

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر یک صلوات بر محمد و آل محمد امکان پذیر است.

.ماهمان نسل جوانیم که ثابت کردیم/
.در ره عشق جگر دار تر از صد مردیم/
.هر زمان یاد خمینی در سرافتد ما را/
.دور سید علی خامنه ای می گردیم/
زمان
طراح قالب

منادي{بنده

امکانات وب
------ --- Display Pagerank ---





Powered by WebGozar

-----
----- ----- Free PageRank Checker -------
www.monadi89.blogfa.com © سايت فرهنگي اجنتماعي منادي